
پدر بزرگ روی تخته سنگ بزرگی بالای تپه نشسته بود. قلاب بلند خودش را به سمت آسمان انداخته بود و در میان آسمان صورتی و ساکت ، ستاره می گرفت. هنوز ساعتی تا غروب مانده بود وستاره ها محو و کمرنگ بودند. اما پدر بزرگ می گفت این ساعت ، بهترین وقت شکار ستاره ها ست. شکار کردن ستاره هایی که در خواب نیمروزی بودند و از جایشان تکان نمی خوردند. پدر بزرگ یک ستاره گیر تمام عیار بود.
«پلوتون» در سکوت فرو رفته بود و گهگاه وزش نسیمی آرام چمنهای کوتاه و بلند آبی رنگش را تکان می داد و عطر تلخی در هوا می پیچید. پدر بزرگ پالتوی بلندی به تن داشت . پالتوی قدیمی و کهنه ای که از زمانی که به یاد داشتم, پدربزرگ را با همان دیده بودم. با همان پالتو و با کلاه سیاه رنگ و رو رفته که موهای کم پشت سفیدش را تا آنجا که میشد زیرش پنهان میکرد و البته بالهای تنومند و زیبایی که اگر چه این روزها توان پرواز های بلند مدت و اوج گرفتنها را نداشت اما من عاشقشان بودم و بارها شنیده بودم که پدربزرگ با همین بالها ی تنومند مسافتهای طولانی را پیموده و حتی یکبار توانسته است تا نزدیکی «آپرون« پرواز کند.
سطل میان پاهایم که تکان خورد, صدای خنده ی پدربزرگ سکوت تپه را شکست. چند ساعتی میشد که نشسته بودیم. بی حرف کنار دست او نشسته بودم، سطل را در میان پاهایم گرفته بود و چشمم میان آسمان و دو سه ستاره ی ته سطل می رفت و می آمد.
_ چه ستاره ی بزرگیه پدر بزرگ !
پدربزرگ با غرور نگاهی به ستاره های میان سطل کرد و سرش را تکان داد: آره... مدتها بود چنین ستاره ی بزرگی گیرم نیافتاده بود... کلی قیمتشه... .
نیم خیز شد و شروع کرد به چرخاندن قرقره ی قلاب. بلند شدم . کلاهم را روی سرم جابجا کردم و سطل را به دست پدربزرگ دادم. پدر بزرگ قلاب را روی شانه های کشیده اش گذاشت و سطل را از آن آویزان کرد.
« پلوتون» کم کم رو به تاریکی می رفت و خانه ها یک یک روشن می شدند.
جای چند ستاره در آسمان خالی بود.
پایان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:18  توسط زهرا یکه فلاح
|
1
عاشورات خطی بلند بود
که تمام زمین را دو نیم کرد
این سو تو
آن سو یزید
.
.
و من هزار سال است که در
جغرافیای این صفهای کوتاه و بلند
دنبال جای خودم می
گردم...
2
ای منتقم خون خدا!
ما «سیصد و سیزده نفر»
که نه، اما خیلی خیلی بیشتریم
ایستاده در چارچوب
جمعه ها،
بغض گلوهامان چرک کرده
و دستهامان بر نیام
شمشیرها خشکیده ست،
...
آقا بیا
نکند بر سطر قلبهامان
دست خط کوفیانه می بینی؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:29  توسط زهرا یکه فلاح
|

مادر با سر وصورتي لاغر و اندامي كشيده چهار زانو نشسته بود روي چادري كهنه و با
دستان خشك و تيره اش برگهاي سبزي را مي چيد و بي مكث پرتشان مي كرد توي سبد قرمز
رنگ .گاهگاهي با بيچارگي سرش را بر مي گرداند
به سمت پنجره ي بزرگي كه اتاق دودگرفته را به روشني حياط پيوند مي داد و
زير لب به جان پسرش ناله و نفرين مي كرد.
پسر از ابتداي صبح كبوترها را پر داده بود و خودش هم رفته بود بالاي بام. كت
كهنه اش را توي هوا مي چرخاند ..دست هايش را به هم مي كوبيد ..بلند سوت مي زد و با
دويدنهاي ناگاهش روي بام، كبوتر ها را به اوج گرفتن وادار مي كرد:
ـــ شاهين جونم مرگ شده مي ياي پايين يا نه؟
مادر نيم خيز شد طرف پنجره و صدايش را بالا برد:ـــ شنيدي؟
شاهين با سر تراشيده و آفتاب سوخته اش كت را انداخت روي توري لانه ي كبوترهاش
ودر توري را باز كرد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:17  توسط زهرا یکه فلاح
|

ننه با دستان پینه بسته اش عینک را از روی چشمهاش پائین آورد و همه ی تعجب اش
را ریخت توی دو تا حرف و تمام: وا!؟!
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و انگشتم را گذاشتم روی لبم: سیییییییییس!!
خدا خدا کردم که بی خیال ِ من بشود و به کار خودش برسد. اما
ننه در یک آن, خشکش زد. دست از بافتن کشید و میلها را رها کرد. زل زد به من...به
من که نه, به لنز دوربین. همه چیز داشت به هم می ریخت. کلی چشم و ابرو برایش آمدم
تا شاید چشم از دوربین بردارد و به کارش مشغول شود, اما فایده نداشت. جوری به من و
دوربین زل زده بود که انگار یک موجود سبز فضایی
چهار چشم جلوی روی اش می دید.
_ ننه چی رو نیگا می کنی؟... بافتنی ات رو چرا ول کردی؟!
دوربین را که پائین آوردم , دستان ننه دوباره حرکت کرد. میل ها با سرعت جابجا
می شدند و شال آبی , دانه دانه قد می
کشید. جوابم را نداد اما هنوز کنجکاو بود و
هر چند دانه یکبار, به دوربین و من نگاه میکرد. آخرم طاقت نیاورد: اون چیه
گرفتی دستت؟...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:12  توسط زهرا یکه فلاح
|

به بهانه ی جشنواره فیلم کودکان برای کودکان/مهر 90.قزوین
1
من فکر میکنم که این خونه جای من نیست. یعنی کم کم دارم مطمئن می شم که این
خونه دیگه , جای من نیست. یعنی یا جای منه یا جای اون! باید برای آخرین بار برم جلوش بایستم , نیگا کنم تو اون چشم درشتش و
بگم اینجا خونه ی منم هستا!! بگم این آقا
و خانوم که کشوندی طرف خودت و جذب خودت کردی ناسلامتی بابا مامان منم هستنا!...وقت
کردی دو دقیقه هم به من قرضشون بده... شاید دلشون خواست بپرسن حالم چطوره... یا بگن چه بلایی سر کاپشنم اومده که رنگش از آبی به
نارنجی تغییر کرده یا توجهشون جلب بشه به اون تکه کاغذی که یه ماهه
گوشه ی طاقچه افتاده و حدس بزنن که میتونه کارنامه ی ترم اول من باشه و شاید اصلا
هوس کنن بزنن زیر گوشم که چرا بعضی عددها
که توی اونه اینقدر عجیبه؟!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:58  توسط زهرا یکه فلاح
|
آشتی
ماشین پر صدا بر روی جاده ی داغ و سوزان پیش می رفت و از روی سایه ی کمرنگ درختان کنار جاده می پرید. مرد با چشمان خسته زل زده بود به خط سفیدی که در میان جاده به سرعت پیش می آمد و ماشین را به جلو هل می داد. عرق بر سر و صورت آفتاب سوخته اش نشسته بود و موهای کم پشت سیاه و سفیدش در تابش مستقیم آفتاب برق می زد. فرمان رنگ و رو رفته ی ماشین در میان دستان زمخت اش آرام گرفته بود و هر از چند گاهی به بهانه ی خرابی آسفالت و یا دست اندازی بی جا تکان می خورد. کناردستِ مرد زنی جوان نشسته بود با اندامی استخوانی و صورتی رنگ پریده. گیسوان کم پشتش را میان شال بلند سیاهی پنهان کرده وسرش را تکیه داده بود به پشتی صندلی .چشمان خسته اش را دوخته بود به عکس کوچک سیاه و سفیدی که کنار آینه ی شیشه ی جلو جا خوش کرده بود و با هر تکان انگار, به زن دست تکان می داد.
_ خوبی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:48  توسط زهرا یکه فلاح
|
غنچه ی کربلا
آسمون پرشده از ستاره ها
رو زمین تیره و تاریک و سیاه
یه طرف هزار هزار ابر سیاه
یه طرف هفتاد و دو تیکه ی ماه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 12:40  توسط زهرا یکه فلاح
|
ایستگاه در سکوت صبحگاه فرو رفته بود و چشم انتظار مسافرانی بود که برای میهمانی اقا می آمدند. خورشید کم کم طلوع می کرد و دستهای طلایی اش را می کشید روی نیمکت ها و صندلی های ایستگاه- و کمی آن طرف تر چند قطار آرام گرفته بودند. چند لحظه بعد تر صدای قطاری که در حال نزدیک شدن بود سکوت ایستگاه را شکست..
- قطار 324 تهران- مشهد تا لحظاتی دیگر وارد ایستگاه مشهد می شود... قطار 324 تهران مشهد تا لحظاتی دیگر وارد ایستگاه ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 13:34  توسط زهرا یکه فلاح
|
روز اول
حرم را که از دور می بینی , باورت نمی شود. حسی غریب سراسر وجودت را پر می کند، غم، شادی، ...نمی دانم. پیاده که می شوی تبسمی شیرین مهمان لبانت می شود و انگار باور می کنی که اینبار تو پذیرفته شده ای...
شب اول
خدایا ! تو خواستی که من بیایم و به واسطه ی امام هشتمم، طریق جدیدی را آغاز کنم، که به انگشت محبت امام رضا(ع) متوجه دلم شوم و دوباره آغاز کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 10:56  توسط زهرا یکه فلاح
|
شعبان که می اید َُ همه چیز بوی تو را می گیرد...همه جا رنگ تو را می گیرد...من رد لبخند را که انگار در تکاپوی روزمرگیها ُ جایی جا مانده بودُ در چشمهای خسته و بی حوصله و پرتکرار ُ باز می یابم و می بینم که چگونه شوق میلاد تو بر همه ی روزها و ساعتهای خاکستری مان ُ نور می پاشد ..شور می پاشد..
میلاد تو ُ زنگ هشدار شیرین آمدن توست. تذکر اینکه مبادا یادم برود که کسی- دور یا نزدیک- مرا می بیند و نگاه مهربانش بر من و اعمال من ست....
چقدر خوب است که هستی و چقدر زیباست که میلادت مرا به یاد همه ی خوبی ها می اندازد و مرا به همه ی شیرینی ها و زیبایی ها پیوند می زند.
یکه فلاح
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 8:43  توسط زهرا یکه فلاح
|